نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





شعرامام خامنه ای مدظله

سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشم/چون زلف توسرگرم پریشانی خویشم/دربزم وصال تو نگویم ز کم وبیش/چون آینه،خو کرده حیرانی خویشم/لب باز نکردم به خروشی وفغانی/من محرم راز دل طوفانی خویشم/از شوق شکر خند لبش جان نسپردم/شرمنده ی جانان،ز گرانجانی خویشم/بشکسته تراز خویش ندیدم به همه عمر/افسرده دل ازخویشم وزندانی خویشم/یک چندپشیمان شدم از رندی ومستی/عمری ست پشیمان زپشیمانی خویشم/هرچند((امین))!،بسته ی دنیا نی ام،اما دلبسته ی یاران خراسانی خویشم.

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 22:16 | ارسال نظر(0) |







مخصوص خواهران چادری

چادر مشکی با من بزرگ شدی! با لحظه های زندگیم همراه بودی با من زیر باران ماندی و خیس شدی با من قد کشیدی تغییر کردی با من زیر آفتاب گرمت شد رنگ مشکی ات زیر نور آفتاب رنگ باخت تا رنگ از زندگی ام نبازد! تو با من بزرگ شدی! منبع : http://chadormeshki.blogfa.com

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 10:06 | ارسال نظر(0) |







عشق یعنی این

حضرت علی علیه السلام می فرماید:اگربا این شمشیرم بینی مؤمن رابزنم که بامن دشمن شود،هرگزدشمنی نخواهد کردواگر همه ی دنیا رابرسرمنافق بریزم که مرادوست بدارد هرگز مرا دوست نخواهد داشت،زیرا که این گذشته وبر زبان پیغمبر امی جاری گشته که گفت:یاعلی!مؤمن تورا دشمن ندارد ومنافق تو را دوست نمی دارد.منبع:نهج البلاغه حکمت42

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 11:30 | ارسال نظر(0) |







گل زهرا

عشق تو بغض دلم را چه نکو ريخت که ريخت/آن هواي سر من با همه هاي وهو ريخت که ريخت تـا بـه کـي مــا و خـمـاري وصـالــت، يـارا/خـُـم و پيمانه شکست، مي زِ بو، ريخت که ريخت سـُرخـي تـلـخ شـفـق چيـسـت؟ نگـارا، دريـاب/اشک خونين که از اينديده به رو، ريخت که ريخت آن صـدايــي که تـــو هـر جـمـعـه شنيدي جـانــا/دلِ غــم ديـده ي مــابــود، فرو ريخت که ريخت ترس من از گذر جمعـه تـو دانـي کـهچـه بـود؟/گَـرد پـيـري که زمـان، بر سرِ مـو ريخت که ريخت کـربـلا بـاز گـذشــت ، مـاه مـحرم طـي شــد/خــون عُـشاق تـو را، بـاز عـدو ريخت که ريخت عـمـر از نيمـه گـذر کـرد شـدم شـُـهره شـهـر/حـاصـل عـمـر به جُـستيدن و جـو ريخت که ريخت تـو بيا پاي بر اين چشـم بـِنه جان به فداي قدمت/غـَـرَضـــم ديــدن رويــت ، آبـــرو ريخت که ريخت

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 18:30 | ارسال نظر(0) |







گل زهرا

عشق تو بغض دلم را چه نکو ريخت که ريخت/آن هواي سر من با همه هاي وهو ريخت که ريخت تـا بـه کـي مــا و خـمـاري وصـالــت، يـارا/خـُـم و پيمانه شکست، مي زِ بو، ريخت که ريخت سـُرخـي تـلـخ شـفـق چيـسـت؟ نگـارا، دريـاب/اشک خونين که از اينديده به رو، ريخت که ريخت آن صـدايــي که تـــو هـر جـمـعـه شنيدي جـانــا/دلِ غــم ديـده ي مــابــود، فرو ريخت که ريخت ترس من از گذر جمعـه تـو دانـي کـهچـه بـود؟/گَـرد پـيـري که زمـان، بر سرِ مـو ريخت که ريخت کـربـلا بـاز گـذشــت ، مـاه مـحرم طـي شــد/خــون عُـشاق تـو را، بـاز عـدو ريخت که ريخت عـمـر از نيمـه گـذر کـرد شـدم شـُـهره شـهـر/حـاصـل عـمـر به جُـستيدن و جـو ريخت که ريخت تـو بيا پاي بر اين چشـم بـِنه جان به فداي قدمت/غـَـرَضـــم ديــدن رويــت ، آبـــرو ريخت که ريخت

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 18:29 | ارسال نظر(0) |







جانم فدای رهبر


[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 14:18 | ارسال نظر(0) |







داستان کوتاه وآموزنده

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگو زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اشو ریختن آشغال آزارش می داد .یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز کرد ، برقانداخت و آن را از میوههای تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد .

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 22:44 | ارسال نظر(0) |







غروب جمعه

غروب جمعه قشنگ است بگوکه می آیی/دلم برای توتنگ است بگوکه می آیی/اگرچه غرق گناهم ویاکه این نامم/همیشه باعث ننگست بگوکه می آیی/ببین که مردم دنیاهمیشه می جنگند/زمین اگرچه که جنگ است بگوکه می آیی/گمان کنم که بداندزمین ظهورت را/زمین همیشه کهمنگ است بگوکه می آیی/بگوبه من اینک که جمعه می آیم/وپای حادثه لنگاست بگوکه می آیی/خداکندکه عزیزم توجمعه برگردی/غروب جمعه قشنگ است بگوکه می آیی.برگرفته ازکتاب بابا آب داداثربهزادپودات.

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 19:37 | ارسال نظر(0) |







غروب جمعه

غروب جمعه قشنگ است بگوکه می آیی/دلم برای توتنگ است بگوکه می آیی/اگرچه غرق گناهم ویاکه این نامم/همیشه باعث ننگست بگوکه می آیی/ببین که مردم دنیاهمیشه می جنگند/زمین اگرچه که جنگ است بگوکه می آیی/گمان کنم که بداندزمین ظهورت را/زمین همیشه کهمنگ است بگوکه می آیی/بگوبه من اینک که جمعه می آیم/وپای حادثه لنگاست بگوکه می آیی/خداکندکه عزیزم توجمعه برگردی/غروب جمعه قشنگ است بگوکه می آیی.برگرفته ازکتاب بابا آب داداثربهزادپودات.

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 19:37 | ارسال نظر(0) |







حبس ابد

به میله ها زل زده بودودر فکرفرو رفته بود;یاد دورانی افتاده بودکه دربیرون از زندان وآزادبود،هرکاری می خواست می کرد:انواع تفریحات،ارتباط بادوستان،سینما رفتن وکو ه نوردی به همراه دوستان یادهمسرو فرزندان و... .یادآن روز تلخ افتاد،روزی که هوای دوران جوانی درسرش بودباد غرور دربینی;زور بازویی وهیکلی غلط انداز;همان روزی که باخودمی گفت:جوان بایدجوانی کندوعبادت ونماز مال دوران پیری است.بگذارپیرشوم من هم توبه می کنم.ودرست به همین دلیل بودکه آن اتفاق ناگوار رخ داد;بله دریک نزاع جاهلانه بود که ناگهان... . واکنون به جرم قتل عمد در زندان است ودوران حبس ابد خودرامی گذارند.البته اگر اولیای دم رضایت نداده بودند اوالان دوران حبس را در زیرخاک می گذراند.اکنون تنهاچیزی که برایش مانده بودیادآن خاطرات تلخ وشیرین زندگی ونیزحسرتی بسیارجانگاه بود.حسرت کوتاهی ها وجهالت ها،حسرت عمرازدست رفته وحسرت های غیرقابل جبران;وتنهاشعری که دائمادریادش بوداین مصرع بودکه:یک لحظه هوس رانی;یک عمرپشیمانی.یکی ازاسامی روزقیامت(یوم الحسره)است.روزی که همه،حسرت می خورند.نیکان وگنه کاران،نیکان به خاطرعدم استفاده یکامل وشایسته ازعمروعدم بهره برداری بیشترازفرصت ها وگنه کاران هم که معلوم است برای چه!دوستان عزیزتنهاکافی است اندکی دررفتارمانوعواقب آن تامل کنیم تابدین ترتیب شرح زندگی ماعبرتی برای دیگران نشود!.التماس دعا.

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 21:11 | ارسال نظر(0) |



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران