نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





صورت و سيرت مهدى (ع )

صورت و سيرت مهدى (ع ) 


چهره و شمايل حضرت مهدى (ع ) را راويان حديث شيعى و سنى چنين نوشته اند: (چهره اش گندمگون ، ابروانى هلالى و كشيده ، چشمانش سياه و درشت و جذاب ، شانه اش پهن ، دندان هايش براق و گشاد، بينى اش ‍ كشيده و زيبا، پيشانى اش بلند و تابنده ، استخوان بندى اش استوار و صخره سان ، دستان و انگشتهايش درشت ، گونه هايش كم گوشت و اندكى متمايل به زردى - كه از بيدارى شب عارض شده - بر گونه راستش خالى مشكين . عضلاتش پيچيده و محكم ، موى سرش بر لاله گوش ريخته ، اندامش ‍ متناسب و زيبا، هياءتش خوش منظر و رباينده ، رخساره اش در هاله اى از شرم بزرگوارانه و شكوهمند غرق ، قيافه اش از حشمت و شكوه رهبرى سرشار. نگاهش دگرگون كننده ، خروشش درياسان ، و فريادش همه گير).
حضرت مهدى صاحب علم و حكمت بسيار است و دارنده ذخاير پيامبران است . وى نهمين امام است از نسل امام حسين (ع ) اكنون از نظرها غايب است . ولىّ مطلق و خاتم اولياء و وصى اوصياء و قائد جهانى و انقلابى اكبر است . چون ظاهر شود، به كعبه تكيه كند، و پرچم پيامبر (ص ) را در دست گيرد و دين خدا را زنده و احكام خدا را در سراسر گيتى جارى كند. و جهان را پر از عدل و داد و مهربانى كند.
حضرت مهدى (ع ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن است . خدا و عظمت خدا در وجود او متجلى است و همه هستى او را فرا گرفته است . مهدى (ع ) عادل است و خجسته و پاكيزه . ذره اى از حق را فرو نگذارد. خداوند دين اسلام را به دست او عزيز گرداند. در حكومت او، به احدى ناراحتى نرسد مگر آنجا كه حدّ خدايى جارى گردد.
(

مهدى (ع ) حق هر حقدارى را بگيرد و به او دهد. حتى اگر حق كسى زير دندان ديگرى باشد، از زير دندان انسان بسيار متجاوز و غاصب بيرون كشد و به صاحب حق باز گرداند. به هنگام حكومت مهدى (ع ) حكومت جباران و مستكبران ، و نفوذ سياسى منافقان و خائنان ، نابود گردد. شهر مكه - قبله مسلمين - مركز حكومت انقلابى مهدى شود. نخستين افراد قيام او، در آن شهر گرد آيند و در آنجا به او بپيوندند... برخى به او بگويند، با ديگران جنگ كند، و هيچ صاحب قدرتى و صاحب مرامى ، باقى نماند و ديگر هيچ سياستى و حكومتى ، جز حكومت حقه و سياست عادله قرآنى ، در جهان جريان نيابد. آرى ، چون مهدى (ع ) قيام كند زمينى نماند، مگر آنكه در آنجا گلبانگ محمدى : (( اشهد ان لا اله الا اللّه ، و اشهد ان محمّدا رسول اللّه ، )) بلند گردد.
در زمان حكومت مهدى (ع ) به همه مردم ، حكمت و علم بياموزند، تا آنجا كه زنان در خانه ها با كتاب خدا و سنت پيامبر (ص ) قضاوت كنند. در آن روزگار، قدرت عقلى توده ها تمركز يابد. مهدى (ع ) با تاءييد الهى ، خردهاى مردمان را به كمال رساند و فرزانگى در همگان پديد آورد...
مهدى (ع ) فريادرسى است كه خداوند او را بفرستد تا به فرياد مردم عالم برسد. در روزگار او همگان به رفاه و آسايش و وفور نعمتى بى مانند دست يابند. حتى چهارپايان فراوان گردند و با ديگر جانوران ، خوش و آسوده باشند. زمين گياهان بسيار روياند آب نهرها فراوان شود، گنجها و دفينه هاى زمين و ديگر معادن استخراج گردد. در زمان مهدى (ع ) آتش فتنه ها و آشوبها بيفسرد، رسم ستم و شبيخون و غارتگرى برافتد و جنگها از ميان برود.
در جهان جاى ويرانى نماند، مگر آنكه مهدى (ع ) آنجا را آباد سازد.
در قضاوتها و احكام مهدى (ع ) و در حكومت وى ، سر سوزنى ظلم و بيداد بر كسى نرود و رنجى بر دلى ننشيند.
(


مهدى ، عدالت را، همچنان كه سرما و گرما وارد خانه ها شود، وارد خانه هاى مردمان كند و دادگرى او همه جا را بگيرد.


[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 13:16 | ارسال نظر(0) |







سخنان حضرت امام حسن (ع )

سخنان حضرت امام حسن (ع ) 


1 - با نيكوكارى از كارهاى ناپسند جلوگيرى كنيد.
2 - شدايد و مشكلات را با صبر چاره كنيد.
3 - دين خود را حفظ و محبت مردم را به خود جلب كنيد.
4 - درد بيچارگان را پيش از آنكه بگويند درمان كنيد.
5 - در كارها از مشورت مضايقه مكنيد.
6 - خويشاوند كسى است كه به انسان محبت دارد، اگر چه بيگانه باشد.
7 - با مردم در زندگى بسازيد تا با شما مهربان شوند.
8 - از سخن بيفايده احتراز كنيد.
9 - مردم حريص فقيرند (زيرا هيچوقت راضى نيستند و هميشه بايد تلاش ‍ كنند).
10 - پستى و ناكسى اينست كه شكر نعمت نكنى .
11 - چيزى كه شرّ ندارد شكر بر نعمت است و صبر بر ناگوار.
12 - هرگاه يكى از شماها به برادر خود برخورد كند بايد محل نور پيشانى او را ببوسد (يعنى محل سجده در پيشانى ).
13 - هيچ مردمى با هم مشورت نكنند جز اينكه بدرستى رهبرى شوند.
14 - بكار بردن حرص (در طلب روزى ) بكار بردن گناه است .
(( (تحف العقول ) ))

khalil1370.blogfa


[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 13:10 | ارسال نظر(0) |







حضرت عباس در کربلا

حضرت عباس در کربلا

 

لعن الله من جهل حقک واستخف بحرمتک ... از این قسمت از زیارت حضرت عباس علیه السلام معلوم می شود که کسی حرمت دیگری را نادیده می گیرد که جاهل به حق او باشد لذا باید به دنبال این معرفت به حق آنها باشیم .
لا یوم کیومک یا اباعبدالله .
بزرگترین مصیبت در کربلا برای امام حسین مصیبت از دست دادن حضرت عباس بود ، حضرت سید الشهدا دو بیان دارند که از این دو بیان معلوم می شود که حضرت عباس جان و نفس مبارک اباعبد الله بوده اند ، علمایی که آمدند و از امام رضا سؤال کردند برای بزرگترین فضیلت حضرت علی علیه السلام حضرت رضا آیه مباهله را بزرگترین فضیلت حضرت دانستند به این دلیل که در این آیه گفته شده أنفسنا و خدای متعال حضرت امیر را نفس پیامبر بیان می کنند و چون نفس حضرت شدند هر فضیلتی که برای پیامبر اثبات شود برای حضرت امیر نیز قابل اثبات است .
حضرت سید الشهدا دو عبارت دارند در مورد حضرت عباس که یکی را در عصر روز تاسوعا در کربلا فرمودند : امام حسین در این روز در مقابل خیمه استراحت می کردند بلند شدند و فرمودند الآن جدم را در خواب دیدم و به من گفت که شما عن قریب به ما خواهید پیوست ، در همین لحظات صدای پای لشکر عمر بن سعد بلند شد که آمده بودند و با غضب گفتند که ابن زیاد پیغام داده که یا الآن بیعت می کنید یا الآن جنگ می کنید ، حضرت در این لحظه به حضرت عباس می فرمایند : یا عباس إرکب بنفسی أنت یا أخی حتی تلقاهم فتقول لهم ما لکم و ما بالکم و تسألهم عما جآء بهم  ، یعنی یا عباس  سوار شو ای برادر من جانم به فدایت تا اینکه آنها را ملاقات کنی و به آنها بگو به خاطر چه آمده اید و چه می خواهید و از آنها در مورد کارشان سؤال کن . جناب شیخ مفید و همچنین جناب سید بن طاووس نقل می کنند که حضرت عباس علیه السلام  همراه بیست نفر از جمله حبیب بن مظاهر به سوی دشمن رفتند و آنها پیام ابن زیاد را دادند و حضرت عباس به امام حسین پیام را رساندند .
شاهد این کلام از حضرت سید الشهدا است که می فرمایند بنفسی أنت یا أخی ، امام معصوم اهل گزافه گویی و مبالغه گویی نیست ، و همیشه سنت خدا این بوده که دانی فدای عالی شود ، الآن جمادات کمالشان در این است که فدای گیاهان شوند و گیاهان کمالشان در این است که فدای حیوانات شوند و کمال حیوانات در این است که فدای انسانها شوند و کمال انسانها در این است که فدای عالی تر از خود شوند ، و کمال تمام اصحاب سید الشهدا در این است که فدای حضرت عباس و سید الشهدا شوند و کمال حضرت عباس درا ین است که فدای سید الشهدا شوند و کمال امام حسین در این است که فدای ذات حق شود ...
حال اگر سنت این است چرا در کربلا در شب عاشورا این سنت وارونه شده است ، حضرت عباس درست است که معصوم هستند ولی امامت را ندارند ، لذا به هیچ وجه مقام حضرتش با امامان معصوم ما نیست ، پس چرا امام حسین این جمله را فرموده اند ؟ جمله ای که از نقل های بسیار معتبر است که هیچ گونه خدشه ای نمی شود بر این وارد کرد .
بعضی ها گفتند این جمله را سید الشهدا در کربلا به خاطر این فرموده اند که خواستند حضرت عباس را بسیار عزیز بدارند ولی سرّ این قضیه بالاتر از این حرفهاست و قطعا سید الشهدا این حرف را زده اند و ما در مقابل این کلام فقط باید بگوییم نمدانیم ! واین حاکی از عظمت بسیار بالای حضرت عباس است.
وجود سیدالشهدا مؤمن هستند و حضرت عباس هم مؤمن هستند و دربیانات گذشته گفته شد که حضرتش فرمودنده اند من برای یک چشم بر هم زدنی به خدا شرک نورزیده ام .
و در تعبیرات حضرت عباس در کربلا در جواب امان نامه شمر ادبی خاص بود که از امام حسین به حسین بن فاطمه تعبیر می کنند .
یک جمله دیگر سید الشهدا در کربلا نیز فرموده اند که در شأن غیر نفرمودند و این حاکی از عظمت حضرت عباس است و آن جمله را در موقعی که بالای سر عباس در موقع شهادت بودند فرمودند : در روایات داریم : در این موقع چهره سید الشهدا شکسته شد و فرمودند کمر من شکسته شد و چاره من کم شد و الآن دیگر دشمنان من مرا شماتت می کنند ، چون من تنها شدم و بی یار و یاور شدم .
حضرت امیر موقعی که خبر شهادت حضرت جعفر را به او دادند : فرمودند إنفصل ظهری ، یعنی کمر من ترک برداشت . ولی چون حضرت عباس مقامی بالاتر از جعفر طیار بالاتر است حضرت سید الشهدا فرموده اند : انکسر ظهری ، یعنی پشت من شکسته شد . مثل شیشه که بشکند ...
و حضرت سیدالشهدا در بالای سر علی اکبر هم نفرمودند انکسر ظهری ، لذا بزرگترین مصیبت برای امام حسین در کربلا شهادت عباس بود .
در کربلا روز عاشورا _ جناب سید بن طاووس نقل می کنند _ چندین مرتبه حضرت عباس آمدند و از آقا سید الشهدا با گریه اذن جهاد و جنگ می خواستند ، چون امام حسین در روز عاشورا به عباس علیه السلام اذن جهاد ندادند و همه نوشتند جهاد حضرت عباس در کربلا فقط دفاع بوده است و در موقعی که آب را به خیمه ها می رساندند این دفاع رخ داده است ، حالا چرا در کربلا اذن جهاد داده نشده است ؟ سرّ این را در کلام امام صادق نگاه می کنیم که فرمودند : اگر اذن جهاد در کربلا به عموی ما داده می شد شهادت آقا سیدالشهدا به تأخیر می افتاد ، و حضرت عباس کسی را زنده نمی گذاشت که بخواهد امام حسین را شهید کند . و حضرت را به ناجوانمردی و از پشت در حالی که برای او کمین کرده بودند به شهادت رساندند .
در موقع اذن خواستن حضرت عباس به برادر فرمودند : فداک روح أخیک یا سیدی ، قد ضاق صدری من الحیوة الدنیا . یعنی فدای تو روح برادر تو ای مولای من ، سینه من از این حیات دنیا تنگ شده است . این جملات را در حالی فرمودند که همه یاران شهید شده بودند و حضرت عباس دیگر طاقت دیدن غربت امام حسین در کربلا را نداشتند .
ولی امام حسین در کربلا فرمودند : یا أخی أنت علامت من عسکری ، و مجمع عددنا ، فإذا مضیت یعول جمعنا الی الشتات و امارتنا الی الخراب . یعنی ای برادرم تو علامت لشکر و علمدار من هستی و محل تجمع عدد ما هستی و اگر تو از دنیا بری جمع ما پراکنده می شود و امارت ما اهل بیت به سوی خراب شدن می رود .
در کربلا در روز عاشورا هم سیدالشهدا به خیمه عباس یک محوریت خاص دادند .

سخنان استاد گرانقدر حجه الاسلام معمار


[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 13:07 | ارسال نظر(0) |







معصوم پنجم - حضرت سيدالشهداء (ع ) - امام سوّم

معصوم پنجم - حضرت سيدالشهداء (ع ) - امام سوّم 
 

پيامبر (ص ) فرمود:
حسين منى و انا من حسين . احب اللّه من احب حسينا
حسين از من و من از حسينم . خداوند هر كسى كه حسين (ع ) را دوست بدارد دوست مى دارد
صحيح ترمذى ص 307 ج 2
امام حسين (ع ) فرزند دوم على (ع ) از فاطمه (ع ) دختر پيغمبر اكرم (ص )، در سال چهارم هجرى در سوم شعبان چشم به جهان گشود. آن حضرت پس ‍ از شهادت برادر بزرگوارش امام حسن (ع ) به امر خدا و بنا به وصيت برادر به امامت رسيد.
چنانكه در زندگى معصوم چهارم حضرت امام حسن (ع ) اشاره كرديم ، حضرت امام حسن (ع ) به علت نفاق عده زيادى از لشكريان خود و فرار عبيداللّه بن عباس سردار لشكرش به اردوى معاويه و فريفته شدن جمعى ديگر كه به نقل تاريخ ، دو سوم تمام لشكر بود و عهد شكنى هاى بقيه سپاه و اخلال خوارج و اوج تهمتها و سخنان ناروايى كه به امام (ع ) مى گفتند. ناچار به پيشنهاد معاويه ، براى صلح حاضر شد و ضمن قرار داد صلح ، معاويه قبول كرد كه : ياران على (ع ) و پيروان و شيعيان او در همه بلاد اسلامى از تعرض مصون و محفوظ باشند و عليه آنها مكرى و حيله اى نينديشد و پس ‍ از خود، كسى را به جانشينى انتخاب نكند. امّا پس از صلح ، در اندك زمانى نشان داد كه براستى به پيمان خود پاى بند نيست . امام حسن (ع ) براى مصالح اسلامى و عدم آمادگى اوضاع به نفع آل على (ع ) و جلوگيرى از برادر كشى ، پيشنهاد معاويه را براى صلح پذيرفته و معاويه هم به ظاهر تمام مواد صلحنامه را قبول كرده بود؛ ولى در حقيقت به اسلام عقيده اى نداشت و مانند پدرش ابوسفيان ، اسلام ظاهرى را از ترس يا بخاطر بهره منديهاى دنياى پذيرفته و بتدريج پرده از كار برگرفت و هدف خود را كه قدرت و حكومت است براى همگان بيان كرد و بى پايگى ايمان خود را - كم كم - روشن ساخت .
معاويه پس از صلح با امام حسن (ع ) بيست سال زمامدار مطلق شام بود. ده سال در حيات امام حسن (ع ) و ده سال ديگر در زمان امامت امام حسين (ع ).
معاويه به علت سابقه و نفوذ امام حسن (ع ) و همچنين به سبب عهدنامه اى كه بسته بود، مجبور بود و اگر چه به ظاهر - طغيان و تجاوز خود را محدود كند و گاهى با سازش و فريب ، براى خود دوستانى فراهم كند و چون امام حسن (ع ) را - در هر حال - مخالف بسيارى از هدفهاى ضد اسلامى و جاه طلبانه خود مى ديد، توطئه شهادت آن حضرت را - با فريب جعده زوجه امام حسن (ع ) - ترتيب داد و سبط اكبر پيامبر (ص ) را در اواخر سال پنجاهم هجرى شهيد كرد. پس از شهادت امام حسن (ع ) معاويه خود را براى اجراى مقاصد شوم خود آزادتر ديد. به زجر و آزار و قتل شيعيان و هواخواهان حضرت على (ع ) - بيش از پيش - روى آورد. اين دوران وحشت بار مصادف بود با امامت حضرت امام حسين (ع ). امام حسين (ع ) ده سال امامت نمود و تمام اين مدت - بغير از شش ماه آخر عمر - در خلافت معاويه گذشت . اوضاع و احوال به ناگوارترين صورت و در نهايت اختناق مى گذشت . بازگشت به دوران جاهليت و گستردن بساط سلطنت و شكوه دربارى و حيف و ميل بيت المال مسلمين و بخششهاى ناروا و ظلم و ستمهايى كه به نام اسلام صورت مى گرفت ، محروم كردن كسانى كه از طرفدار آل على (ع ) بودند از حق مسلم خود از بيت المال و بخشيدن آنها به متملقين و چاپلوسان دربارى و بالاتر از همه بى اعتبار كردن قوانين دين و احكام اسلامى و تباه كردن حدود الهى و بى اعتنايى به اوامر و نواهى خدا و رسول خدا (ص ) همه موجبات نهضت بزرگ حسين (ع ) را فراهم مى كرد.
معاويه و دستياران او تلاش بسيار داشتند كه اهل بيت پيامبر (ص ) را گوشه نشين كنند، و شيعيانشان را - به هر قيمت و به هر حيله - نابود و نام على (ع ) و آل على (ع ) را محو نمايند. و اگر نامى از آن بزرگوار مى برند با ناسزا همراه باشد و دستگاه تبليغ شام به مردم بقبولاند كه ناسزاگويى به بزرگمردى چون على (ع ) اجر و پاداش اخروى دارد و عبادت است !
معاويه با برنامه هاى پليد و مزوّرانه خود در صدد بود پايه هاى حكومت و سلطنت فرزند پليدش يزيد شرابخوار فاسق را كم كم استوار سازد. وقتى نقشه معاويه درباره فرزندش يزيد كه به فسق و بدكارى مشهور بود. كم كم آشكار شد، گروهى از مسلمانان از اين امر خشنود نبودند و زمزمه مخالفت ، ساز كردند؛ ولى معاويه براى جلوگيرى از ظهور مخالفت به سختگيريهاى تازه ترى دست زد.
امام حسين (ع ) به خوبى مى دانست كه خانواده ابوسفيان اصولا با اسلام و نام محمّد بن عبداللّه (ص ) مخالفند و براى خاموش كردن نور اسلام هر چه در توان داشته اند بكار بسته اند. اين نيت پليد را، بيش از همه معاويه داشت . براى درك اين مطلب به نقل روايتى مى پردازيم كه در كتابهاى معتبر آمده است .
(
... مطرف بن مغيره گفت : من با پدرم در شام مهمان معاويه بوديم .
پدرم در دربار معاويه رفت و آمدى داشت . شبى از شبها پدرم از نزد معاويه برگشت ولى زياد اندوهگين و ناراحت بود. من سبب آنرا پرسيدم . گفت : اين مرد يعنى معاويه مردى بسيار بد بلكه پليدترين مردم روزگار است . گفتم مگر چه شده ؟ گفت من به معاويه پيشنهاد كردم اكنون كه تو به مراد خود رسيدى و دستگاه خلافت اسلامى را صاحب گشتى ، بهتر است كه در آخر عمر با مردم به عدالت رفتار نمايى و با فرزندان هاشم اين قدر بدرفتارى نكنى ، چون آنها هم خويش تو از ارحام تواند و اكنون چيز ديگرى براى آنها باقى نمانده كه بيم آن داشته باشى كه بر تو خروج كنند. معاويه گفت : هيهات ! هيهات ! ابوبكر خلافت كرد و عدالت گسترى نمود و بيش از اين نشد كه بمرد و نامش هم از بين رفت و نيز عمر و عثمان همچنين مردند با اينكه با مردم نيكو رفتار كردند امّا جز نامى باقى نگذاشتند و هلاك شدند ولى نام اين مرد هاشمى (يعنى رسول خدا) را هر روزه پنج نوبت در ماءذن هاى دنياى اسلام فرياد مى كنند:
(( اشهد ان محمدا رسول اللّه . ))
حال پس از آنكه نام خلفاى سه گانه بميرد و نام (محمّد) زنده باشد ديگر چه عملى باقى خواهد ماند جز آنكه نام (محمّد) دفن شود و اسم او هم از بين برود)

khalil1370.blogfa


[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 13:04 | ارسال نظر(0) |







تعجب يزيد از وفاداري حضرت ابوالفضل العباس

 

 
وفاداری حضرت ابوالفضل آنقدر زیاد است که حتی یزید و یزیدیان را به تعجب واداشته است:

 

كاروان به سوي شام در حركت بود. راه دراز كربلا تا شام پيموده شد و وقتي کاروانيان به شام رسيدند، سپاهيان وسايل غارت شده از شهداي كربلا را نزد يزيد بردند. در ميان آن وسايل پرچم بزرگي وجود داشت که نشانی از وفاداری حضرت ابوالفضل العباس بر آن نقش بسته بود و موجب تعجب همه شد. يزيد و حاضران بهت زده ديدند وا عجبا همه جاي چوبه پرچم، سوراخ شده و آسيب ديده است؛ ولي تنها جاي يک دست بر روي چوبه آن سالم است. يزيد از روي حيرت و تعجب پرسيد: اين پرچم را چه كسي حمل مي كرد؟

 

گفتند: عباس بن علي (عليهما السلام) ( ابوالفضل العباس ).

يزيد از روي تحير و تعجب براي تجليل از پرچمدار كربلا سه بار برخاست و نشست. سپس رو به حاضران كرد و گفت: "به اين پرچم بنگريد كه بر اثر صدمات و ضربه ها، هيچ جايش سالم نمانده است؛ جز دستگيره پرچم كه پرچمدار با وفاداری آن جا را مي گرفته و تحت هيچ شرايطي علم را رها نكرده است."

سپس گفت: ".... اين است معناي وفاي برادر (  ابوالفضل العباس ) نسبت به برادرش ( امام حسین ) !"

khalil1370.blogfa

hoob.blogfa


[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 12:59 | ارسال نظر(0) |







post

 

اگر می خواهیم بدانیم تابع امر و هدایت خدا هستیم یا نه ؟ باید نگاه کنیم ببینیم که ترس و غم و غصه از ما دور شده و به آرامش رسیدن را چشیده ایم یا نه ؟
انک لا تهتدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء (ای پیامبر تو هر کس را که بخواهی نمی توانی هدایت کنی و اما خدا هر کس را که خواست هدایت می کند)
إن علینا للهدی ( همانا هدایت بر عهده ماست ) _قرآن کریم
در قرآن کریم کسانی معرفی شده اند که از آرامش برخوردارند .اولین گروه اینها هستند : سوره مبارکه بقره آیه 38_ فمن تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون ( هر کس از هدایت من پیروی کند نه ترس ونه غم و غصه دارد _ رسیدن به آرامش _).
بشر در زمین که ظلمت دارد احتیاج به نور دارد که این نور هدایتی است که در این آیه اشاره شده و همزمان با هبوط آدم بر زمین هدایت هم بوده است و نتیجه هدایت یعنی رسیدن به آرامش. چهار مصداق برای هدایت در قرآن بیان شده است : اول _ شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدی للناس _ پس اولین هدایت قرآن است و تمسک به آن هدایت را به ارمغان می آورد و پیروی از هدایت یعنی رسیدن به آرامش . دنیا لیل است ... ودراین تاریکی شب ممکن است انسان ناخواسته یا خواسته به دیگران ظلمی کند ، و ظرفی را بشکند پا روی کسی که در تاریکی معلوم نیست بگذارد و هزار مورد دیگر ... و تنها در این ظلمت نور و روشنایی مایه نجات از اینها است ، اصلا تاریکی مایه نگرانی و نور آرامش را به ارمغان می آورد . علامت پیروی از هدایت و منفصل شدن از پیروی نفس ، خداحافظی با کلمه " به نظر من است " است ، و "من" از بین می رود.
مصداق دوم هدی : در روایات به اهل بیت تعبیر شده و الآن امام زمان هدی و منبع آرامش هستند و همه ائمه هدایت هستند و تمسک به آنها یعنی رسیدن به آرامش .

امام زمان را فقط در دوران ظهور باید با آرامش و علم اون حضرت شناخت.
مصداق سوم : در قرآن به مکه اشاره شده است . مسجد الحرام و مقام ابراهیم و مکه و منا و صفا و مروه همه هدی هستند و مخزن آرامش ، که همه اینه البته یک باطنی هم دارد که حضرت امیر فرمود أنا بیت الله ، و فرمود نحن کعبه . الآن مکه کعبه اسلام و اجسام است و کربلا کعبه ایمان و قلوب است و سر اینکه در روایات داریم که حضرت حجت قبله را به سوی کربلا میگردانند این است که مردم همه حسینی می شوند نه اینکه ظاهر قبله عوض شود . تعبیر رسول اکرم در کتاب کامل الاسلام از کربلا این است که فرمودند : کربلا قبة السلام . لذا رفتن به کربلا شرط ندارد ، حضرت صادق فرمودند کسانی که فقریند سالی یکبار و کسانی که غنی هستند سالی دو بار به کربلا بروند .
مصداق چهارم هدی خداوند در قرآن به تورات و انجیل اشاره کرده است _ و أنزل التورات و الانجیل هدی للناس _ یعنی ما باید اول اینها را هم قبول کرده باشیم و اصلا یکی از نشانه های متقین ، یؤمنون من قبلک است . البته نه تورات و انجیل تحریف شده فعلی بلکه تورات و انجیلی که در آن اسامی مبارک حضرت محمد و مهدی و علی آورده شده است .
هر کس پیروی کند از این هدایت ها پس نه ترس و نه غم و غصه ای خواهند داشت . پیامبر یه جایی نشسته بودند و سلمان که پیامبر فرمود سلمان از لقمان بهتر است آمدند خدمت حضرت رسول و دیدند که جناب امیرالمؤمنین هم حضور دارند به حضرت گفتند من در راه که آمدم یک جا پا بیشتر نبود و حضرت فرمودند من پایم را دقیقا در جای پای پیامبر گذاشته بودم ، این معنای هدایت است .  
  قرآن در مورد ثمره پیروی از هدایت اینها است : اول برداشته شدن ترس ، محبت حضرت امیر حلقه های در بهشت است پس باید سفت چسبید به این حلقه های بهشت . همچنین هر کس از هدایت خدا پیروی کرد غم و غصه اش هم از بین میرود . و سوم اینکه فمن تبع هدای فلا یضل و لا یشقی  یعنی اینکه نه دیگر گمراه می شود و نه شقی خواهد شد . کسانی که نگران عاقبت به خیری هستند نگاه کنند ببینند که حضرت امیر را دوست دارند یا نه ؟ محبت اهل بیت در موقع مردن به تعبیر امام صادق به فریاد انسان میرسد ، محبت با پیروی ، یعنی قبول هدایت و پیروی از آن .
فردی آمد خدمت امام صادق و گفت دعا کنید ما هم برویم بهشت . حضرت فرمود ما دعا می کنیم خدا شما را از بهشت بیرون نکند ، گفت منظور شما چیست ؟ فرمود مگر شما ما را دوست ندارید ، گفت : بله . فرمودند محبت ما یعنی بهشت . یعنی الآن بهشت هست و نقد است و نسیه نیست ، یعنی الآن ما از آتش دوریم و آرامش داریم، اگر هر کدام ما الآن در سرور و بهجتیم این همان اثرات محبت است .
امام صادق علیه السلام فرمود تفسیرٌ هُدی علی علیه السلام ، تفسیر هدی یعنی اطاعت از علی و در نتیجه رسیدن به آرامش .

 کسانی که هدایت خدا را تابع شدند آرامش دارند و خداوند را بزرگ میدانند لتکبرو الله ... و در آخر هم نتیجه اش شکرگذاری و دل آرامی انسان است .

سخنان استاد گرانقدر حجه الاسلام معمار

khalil1370.blogfa

hoob.blogfa


[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 12:55 | ارسال نظر(0) |







سقای کربلا - ساقی العطاشا

سقای کربلا - ساقی العطاشا

 
یا ساقی العطاشا - چرا به حضرت ابوالفضل سقا می گویند؟ آیا حضرت فقط سقای دشت کربلا در ۱۴۰۰ سال پیش بودند؟ یا نه؟
سابقه سقایی حضرت سقا به قبل از کربلا میرسد و این لقب از قبل از کربلا به حضرت داده شده بود . در روزهايى كه اهل كوفه آب را بر روى اهل بيت امام حسين عليه السلام بستند، قمر بنى هاشم عليه السلام براى آنها آب آورد.
لقب مزبور در كتاب انساب و مقاتل بسيار ديده شده است . بنگر به : عمدة المطالب و مزار سرائر ابن ادريس و تاريخ خميس و نور الاءبصار شبلنجى و كبريت احمر.
در كتب تاريخ ، 17 منصب براى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نوشته اند كه مهمتر از همه منصب سقايی است ، زيرا در طريق انجام اين وظيفه ، حداكثر خدمت و بروز حسن نيت را به امام عصر خويش نشان داده است . آن حضرت ، از دوم محرم تا شب عاشورا چهار بار آب به خيام حرم برد. هر كسى حاجتى داشت يا آب مى خواست ، به قمر بنى هاشم عليه السلام مراجعه مى كرد و او را باب الحسين مى گفتند. تا عباس بن على عليه السلام زنده بود. لشگر بنى اميه جرات تعرض به خيام حرم را نداشتند. و لذا امام حسين عليه السلام بالاى سر او فرمودند : الان انكسر ظهرى و قلت حيلتى و افزود : چشمهايى كه ديشب از بيم تو به خواب نمى رفتند امشب به خواب مى روند و چشمهايى كه ديشب از بيم تو به خواب نمى رفتند امشب به خواب مى روند و چشمهايى كه به اتكاى وجود تو خوش مى خفتند امشب مضطرب و بى خواب خواهند شد. اگر كسى بخواهد به سيدنا و سيد الكونين حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام توسل و تقرب جويد بابش مولانا باب الحوائج آقا ابوالفضل العباس عليه السلام است .
در تاءييد اين مطلب مرحوم علامه طباطبايى صاحب تفسيرالميزان فرموده اند كه مرحوم سيدالسالكين و برهان العارفين آقاى آقا سيدعلى قاضى قدس السره الشريف فرموده است : در حين كشف بر من روشن و آشكار شد كه مظهر رحمت كليه الهيه در عالم هستى وجود مقدس حضرت سيدالشهدا ابى عبدالله الحسين عليه السلام است ، و باب آن حضرت و پيشكارش سقاى كربلا سر حلثه ارباب وفا و حضرت باب الحوائج الى الله ابوالفضل العباس صلوات الله و سلامه عليه است .
 

 

اما از همه مهمتر اینکه حضرت فقط سقای آن دوران تشنگان نیست بلکه دست عنایت حضرت برای سقایی تشنگان معارف الهی الان خیلی بازتر است.
 
منبع:حب.بلگفا

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 12:51 | ارسال نظر(0) |







شدید الایمان بودن حضرت ابوالفضل العباس

 

 
 کان عمّنا العباس نافذ البصيرة صلب الايمان .
صلب يعني أشد ، و اين نا که به عمّ متصل شده يک شرافت بزرگ است براي حضرت چرا که همه ائمه اورا عموي خود دانسته اند .
سرّ اين که حضرت ابوالفضل ايمان سلب داشته اند در کلمات خودشان آمده است . در روز عاشورا با شخصي به نام مارد بن سدي شروع به مبارزه کردند و در حين مبارزه شروع به خواندن خطبه کردند و فرمودند : فأنا بن علي لا أعجز من مبارزة الأقران و ما أشرکتُ بالله لمحة بصر يعني من فرزند علي هستم که در مبارزه با شجاعان عرب هيچ عجزي ندارم و من به اندازه يک چشم بر هم زدن به خدا شرک نورزيده ام . اين جمله نشانه عصمت حضرت است يعني از همان کودکي نه شرک خفي و نه شرک ظاهري داشته اند .
در سوره يوسف خداوند مي فرمايد اکثر مؤمنين ايمان نمي آورند مگر آنکه همراه ايمان شرک هم مي ورزند يعني شرک خفي مي ورزند . اما حضرت از همان کودکي اين توحيد خود را نشان داده اند آنجا که پدر اعداد را به حضرت ياد مي دهند و وقتي به کلمه إثنان ميرسند حضرت عباس باز مي گويند واحد و به پدر مي گويند من شرم دارم با زباني که واحد گفته ام ديگر بگويم إثنان .  دليل مهم ديگر اين که شخصيتي مثل حضرت علي اکبر که عليٌ الاکبر ممسوس في ذات الله ( علي اکبر در ذات با خداوند متعال مس پيدا کرده و ارتباط برقرار کرده است _ تعبيري که پيامبر براي حضرت علي هم کرده است ) در شب عاشورا به حضرت عباس مي گويد ما مطيع شما هستيم .
در موقعي که در کربلا به ناجوانمردي دست راست حضرت عباس را قطع کردند حضرت با جلالت خاصي و با فرياد فرمودند :والله إن قطعتموا يميني    إني أحامي أبدا عن ديني  و عن امام صادق اليقيني   سبط النبي الطاهر الاميني  يعني به والله قسم که اگر دست من را قطع کنيد من تا ابد حمايت کننده هستم از دينم ، ( اين کلمه ابدا يعني اينکه الآن هم حمايت کننده است ) و از امام صادقي که من به او يقين دارم و نوه پيامبر طاهر و امين است و اين همان نشان بصيرت عباس است و صلب ايمان او است که در آن حال با اين شدت صحبت ميکند و اهداف خود را مي گويد .
هنگامي که دست مبارک چپ حضرت را هم قطع کردند حضرت فرمودند : يا نفس لا تخشع من الکفاري    و أبشري باالرحمة الجباري   يعني اي نفس اباالفضل نکنه از کفار خشيت داشته باشي و بشارت باد به تو به رحمت خداي جبار .
رمز اين که حضرت دستهايش قطع شده و به شدت زخمي است ولي همچنان با نيرو به کارش ادامه ميدهد در کلام امام باقر است که در مورد اصحاب پايين تر از اباالفضل مي فرمايد : إن أصحاب جدي لم يجدوا مس الم الحديد يعني اصحاب جد من اصلا درد آهن با آنها تماس نگرفت . به عنوان نمونه يکي از اصحاب به نام شبيب بن شاکر که مست شده بود از عشق حسين در جنگ از اسب آمد پايين ، در حالي که داشت کلاه خود را برداشت و پرت کرد و زره را از بر بيرون کرد و پاي برهنه دويد به سوي دشمن . حال آيا اينها درست است ؟ در قرآن داريم (سوره يوسف آيه31) وقتي زيباترين خلق خدا که يوسف بود در برابر آن زنها قرار گرفت ، زنها همه چاقو به دست بودند و دستهاي خود را به جاي ميوه بريدند و هيچ متوجه نشدند و اين عشق ظاهري بود در حالي که عشق اصحاب حسين عشق حقيقي بود .
گفته مي شود امام حسين در شب عاشورا براي اصحاب خود تجلي کردند ( در روايات داريم که نور تجلي خدا براي موسي نور سلمان بود که موسي از هوش رفت ) حالا امام حسين در شب عاشورا پرده را کنار مي زند لذا اين اصحاب همه مست حسين شدند .
 

 سخنان استاد گرامي حجة الاسلام معمار

 

 

منبع:حب.بلگفا 

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 12:47 | ارسال نظر(0) |







از سخنان حضرت سيدالشهداء عليه السلام

از سخنان حضرت سيدالشهداء عليه السلام 
1 - مردم بندگان دنيا هستند، دين بر سر زبان آنها قرار دارد، تا آنجا كه دين زندگى مادى آنان را تاءمين مى نمايد به آن تظاهر مى كنند ولى هنگامى كه گرفتار شدند (و دين در جهتى مخالف منافع آنان قرار گرفت ) در اين هنگامه ها دينداران واقعى كم اند.
2 - چون پاى امتحان در ميان آيد، مردم را مى توان شناخت (آن گاه مى توان دانشت كه ديندار واقعى كيست ؟)
3 - نيكوكارى و احسان بايد مانند باران رحمت شامل حال آشنا و بيگانه هر دو بشود.
4 - هنگام سفر به كربلا مى فرمود: راستى اين دنيا دگرگونه و ناشناس شده ، و خيرش رفته و از آن جز نمى كه بر كاسه نشيند نمانده ، و جز زندگى وبال آورى . راستى كه من مرگ را جز سعادت نمى دانم و زندگى با ظالمان را جز هلاكت نمى شناسم ...
5 - به مردى كه در نزد آن حضرت از ديگرى بد مى گفت فرمود:
(دست از غيبت بردار كه غيبت نان خورش سگهاى دوزخ است )
.
6 - غافلگير كردن خدا بنده را در اين است كه به او نعمت فراوان دهد و شكرگزارى را از او بگيرد.
7 - فرمود: چنين نيست كه احسان كردن به نا اهل هدر باشد، بلكه احسان به مانند باران تند است كه به نيك و بد هر دو مى رسد

 

khalil1370.blogfa


[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 12:39 | ارسال نظر(0) |







post

در سال شصتم از هجرت ، روز پانزدهم رجب ، معاويه از دنيا رفت و پسرش ‍ يزيد بر تخت نشست . پيش از همه كار، تصميم گرفت از حسين بن على (ع ) بيعت بگيرد. بدين منظور نامه اى به وليد بن عتبه كه حاكم مدينه بود، نوشت و از او خواست كه هر چه زودتر از حسين بن على (ع ) بيعت بگيرد و به تاءخير اين كار اجازه ندهد. وليد همان شب ماءمورى نزد امام حسين (ع ) فرستاد و آن حضرت را به كاخ خود دعوت كرد. امام جماعتى از بستگان خود را فرا خواند و فرمود تا مسلح شوند و در ركاب وى به دارالحكومه بيايند و به آنان گفت : وليد مرا خواسته ، گمان مى كنم كارى پيشنهاد كند كه من نتوانم انجام دهم . شما تا در خانه همراه من باشيد، هرگاه صداى من بلند شد، وارد شويد و شرّ او را از من دفع كنيد. سپس امام (ع ) نزد وليد آمد. وليد با خوشرويى و تواضع از امام (ع ) استقبال كرد، سپس نامه را خواند و موضوع بيعت را در ميان نهاد. مروان بن حكم نيز در مجلس حضور داشت . امام به وليد فرمود: (گمان نمى كنم كه به بيعت پنهانى من قانع شوى . اگر خواستار بيعت من هستى بايد اين امر در حضور مردم باشد.) وليد گفت : آرى بهتر است . امام (ع ) فرمود: بنابراين تا بامداد فردا صبر كن . وليد گفت بفرمائيد برويد تا فردا در جلسه همگانى شركت كنيد. مروان براى خوش ‍ خدمتى گفت : مگذار حسين بن على بيرون رود. ديگر چنين فرصتى بدست نخواهد آمد. يا او را زندانى كن ، يا از او بيعت بگير، يا گردنش را هم اكنون بزن . امام از جاى برخاست و آثار خشم در چهره نازنينش نمودار شد و فرمود:
اى پسر زن كبود چشم ، تو مرا خواهى كشت يا وليد؟ به خدا قسم دروغ گفتى و گناهكار شدى . اين بگفت و از نزد وليد بيرون رفت .
چون امام حسين (ع ) بهيچوجه با بيعت موافق نبود به فاصله يك روز يعنى شب شنبه بيست و نهم ماه رجب سال 60 هجرى از مدينه خارج شد و راه مكه را در پيش گرفت .
امام (ع ) وقتى با خانواده و عده اى از بستگان خود از مدينه خارج شد با قبر جد بزرگوارش (ص ) و فاطمه زهرا (ع ) و برادرش وداع كرد، براى برادرش ‍ محمّد حنفيه كه مردى بزرگوار و شجاع و باتقوا بود وصيت نامه اى نوشت و در آن علاوه بر اعلام نهضت خود، جهت قيام خويش را نيز بيان فرمود و روشن نمود كه در اين قيام قصدى جز امر به معروف و نهى از منكر و زنده كردن دين خدا و روش جدش رسول خدا (ص ) و پدرش على مرتضى (ع ) ندارد. نامه اى نيز به بنى هاشم نوشت و آنان را به يارى خويش دعوت كرد. نامه اى نيز به اهل بصره نوشت و فلسفه قيام خود را براى آنها روشن نمود.
بارى ، امام حسين (ع ) كه پاسدار حق و عدالت اسلامى بود به مكه وارد شد، تا در آنجا كه مركز آمد و رفت مسلمانان از همه سرزمينهاى اسلامى بود به اقدامات لازم دست زند و از طريق خطبه هاى بليغ و روشن و نامه ها و گفتگوها مردم را به خطرى كه اسلام را تهديد مى نمايد آگاه سازد. چند ماه در مكه بود و براى معرفى يزيد و نشان دادن چهره زشت و بدنام وى و كارگزارانش و بيدار كردن مردم مذاكرات و مكاتبات بسيار كرد.
اقامت امام حسين (ع ) در مكه ادامه داشت تا موسم حج فرا رسيد.
مسلمانان جهان اسلام ، دسته دسته ، گروه گروه ، وارد مكه و آماده انجام دادن اعمال حج شدند. در اين موقع امام (ع ) از هر موقع و هر موضع براى تبليغ دين و ارشاد مردم و روشن كردن هدفهاى مقدس خود و نابسامانى روزگار اسلام و مسلمين ، براى مسلمانان سخن مى گفت و نامه مى نوشت . در اين هنگام ، امام (ع ) اطلاع حاصل كرد كه جمعى از كسان يزيد بنام حج و در معنى براى ترور و قتل امام (ع ) به سوى مكه گسيل شده اند و ماءموريت دارند با سلاحى كه در زير لباس احرام پوشيده اند در ماه حرام و در كنار كعبه ، خون پاك فرزند پيغمبر (ص ) را بريزند. بدين جهت امام (ع ) حج تمتع را به عمره مفرده تبديل فرمود و براى گروهى از مردم ايستاده ، سخنرانى كوتاهى كرد، و از آمادگى خود براى شهادت جهت زنده كردن دين جدش ‍ سخن گفت ، و از مسلمانان در اجراى اين مقصود كمك خواست ، و فرداى آن روز - هشتم ذيحجه - با خاندان و گروهى از ياران و برادران و خويشاوندان رهسپار سفر عراق شد. عده اى از بزرگان قوم خواستند مانع حركت آن حضرت شوند امّا امام فرمود: من نمى توانم با يزيد بيعت كنم و حكومت ظلم و فسق را بپذيرم ، اكنون براى رعايت حرمت خانه خدا، مكه را ترك مى كنم .

 

khalil1370.blogfa


[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 12:24 | ارسال نظر(0) |



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران