نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





خدا...

پسرک باهوش نگاهش خبر از کشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فکر می کرد پسرک جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرک با دستان کوچکش به شبنمی اشاره کرد که بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاک و معصومانه کودکش اشک ریخت و او را در آغوش کشید…‎ کودک پاکترین ذره را خدا می دانست...‎ منبع: www.myhonour.l oxblog.com

[+] نوشته شده توسط sarzaminemahdi در 13:54 | ارسال نظر(2) |



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران